دلنوشته های مربیان اوتیسم انوار آفتاب به مناسبت چهارمین سالگرد افتتاح مرکز (2)

معلم، معمار قلب هاست و بذر نور در دل ها می افشاند؛ قدردانی و تجلیل از معلم، قدردانی از باغبانی است که هر صبح، سبدی از صمیمیت با خود به کلاس می برد و با انگشتان مهربان خویش، بر شاخه قلب ها فردا را پیوند می زند.

معلمان بی توقع و پرتلاش مرکز اوتیسم انوار آفتاب به مناسبت چهارمین سالگرد افتتاح این مرکز دلنوشته هایی منتشر کردند.

 

یکی دوهفته ای به امتحانای سنجش متین مونده بود ... متینی که پر از رفتار مشکل دار بود و وقتی بهم میریخت هیچ فرقی بین هیچکس قابل نبود از خودش تا همه ی مربیا و بچه ها رو میزد...

مادرش و من و همه ی مربیا تمام تلاشمونو میکردیم که متین، توی سنجش قبول بشه و حسِ خوبِ داشتنِ  دانش آموز رو به مادرش بدیم که کودکش مثل خیلی از بچه های دیگه سر تایم به مدرسه میره و لباس فرم به تن میکنه

 با تمام توانمون و تمام قدرت و انرژیمون با متین سخت کار میکردیم که به نتیجه ی مطلوبی که میخواستیم برسیم

دو روز مونده بود به امتحان که متین مریض شد؛ دچار سرماخوردگی شدید شد؛ تمرکزش بهم ریخته بود.

به سوالایی که قبلا خیلی راحت جواب میداد دیگه راحت پاسخگو نبود

استرس تمام وجودمونو گرفته بود

دیگه داشتم نا امید میشدم...

روز موعود فرا رسید...

متین اومد وسایلشو برداشت و آماده ی رفتن به سنجش شد

متین رو توی آغوشم گرفتم و زیر لب براش دعا خوندم توی گوشش خیلی آروم ازش خواستم که موفق بشه و به خدا سپردمش

۳ساعتی توی سنجش بود وبعد از سه ساعت برگشت و من طبقه ی سوم مشغول کار با کودک دیگم بودم

منو صدا کردن

...مریم نظرنژاااااااد بیا پایین...

پله هارو دوتا یکی اومدم پایین وقتی وارد سالن شدم مامان متین و متین رو دیدم که بدون حرف فقط بهم نگاه میکردن

من هاج و واج از اینکه باید خوشحال باشم و تبریک بگم یا اینکه امید بدم برای سال بعد...

ناگهان بغض مامانش ترکید منو به آغوش کشید و گفت خدا قوت خانم نظرنژاد تلاشمون جواب داد و متین قبول شد

منم بغصم ترکید با حال خوب متین رو در آغوش کشیدم و شر شر اشک ریختم و باورم نمیشد این همون متینی باشه که پر از رفتار مشکل دار بود و وقتی بهم میریخت همه ی بچه ها و مربیا و خودش رو زیر مشت و لگد و...میگرفت

 این حال خوب رو با همه ی مربیا به اشتراک گذاشتم و از خدا خواستم این لحظه ی قشنگ رو قسمت همه ی مربیا و مادرای چشم انتظار بکنه

کودک من و چه لذت بخش بود گره خوردن اولین نگاهت به چشمان من...

از اینکه توانستم کنار تو قرار بگیرم و مثل سایه با تو گام بردارم و در لحظاتی که آشفته بودی آرام  دستانت را در دستم بگیرم و تورا به آرامش برسانم خوشحالم...

حال خوب امروز تو یک محبت الهی است و خدارا شاکرم که توانستم در این راه قدم گزارم و باعث لبخند دلنشین تو و دلگرمی خانواده ات شوم

 

 

به نام خالق زیبایی ها و مهربانی ها

شروع زندگی جدید وقتی با بچه های اتیسم و خانواده هاشون آشنا شدم گاهی اوقات فکر نمیکردم با دیدن ذقشون بخندم و خوشحال بشم با گریه هاشون حالم دگرگون بشه و درگیر همه چیزشون بشم مثل موقعی که محمد و علی شدن بچه های من و دوست داشتم همه کاری کنم تا آرامش و دنیارو براشون قشنگ تر کنم.

موقعی که علی درک خطر نداشت و مامانش با استرس دستشو می‌گرفت و از دیدن خوشحالی مامانی که می‌گفت دست علی رو نگرفتم خودش خیلی قشنگ تو خیابون راه میره و وقتی صداش میکنم وایمیسته بعد از سال ها تونستن با علی بچه شیرین و بلا با کلی کارهای خاص خودش که گاهی کلافه ات می‌کرد با کاراش برن مشهد و بهم حس خوبی منتقل کرد

یا روزی که با محمدم بچه ای که کلام نداشت رفتم برای سنجش احساس وصف ناپذیری داشتم

دعای قشنگی که والدین این بچه های دوست داشتنی برامون میکنن دنیا دنیا ارزش داره

با بچه های قشنگم کلی خاطره شیرین دارم حرف زدنای شیرینشون و فرمان پذیریشون ، پیشرفت روز افزونی که دارن خیلی وقتا اونا بهم درسای خوبی تو زندگی دادن که باید ممنونشون باشم.

خداروشکر

 

 

کودک من و چه لذت بخش بود گره خوردن اولین نگاهت به چشمان من...

از اینکه توانستم کنار تو قرار بگیرم و مثل سایه با تو گام بردارم و در لحظاتی که آشفته بودی آرام  دستانت را در دستم بگیرم و تورا به آرامش برسانم خوشحالم...

حال خوب امروز تو یک محبت الهی است و خدارا شاکرم که توانستم در این راه قدم گزارم و باعث لبخند دلنشین تو و دلگرمی خانواده ات شوم

 

 

زمانی که برای اولین بار با یکی از بچه های اتیسم کار کردم متوجه شدم که چقدر این کار دوست دارم چقدر دیدن این فرشته هاو پیشرفت شان برام شیرین هست

 وقتی که به مرور به اسمش واکنش نشون میدادو نگاهم میکرد بهترین حس دنیا بود و کلی ذوق میکردم و وقتی والدین  متوجه پیشرفت بچه هاشون می شدند کلی حس وحال خوب بهشون تزریق میشد و چه چیزی شیرین تر از این

زهرا جلیلی