دلنوشته های مربیان اوتیسم انوار آفتاب به مناسبت چهارمین سالگرد افتتاح مرکز (3)

معلمی شغل و حرفه نیست، بلکه ذوق و هنر توانمندی است معلمی در قرآن به عنوان جلوه ای از قدرت لایزال الهی نخست ویژه ذات مقدس خداوند تبارک و تعالی است. در نخستین آیات قرآن که بر قلب مبارک پیغمبر اکرم (ص) نازل شد، به این هنر خداوند اشاره شده است:

به مناسبت چهارمین سالگرد افتتاح مرکز اوتیسم انوار آفتاب در زیر دلنوشته های تعدادی از معلمان فداکار و پرتلاش این مرکز را مرور می کنیم.

 

وقتی سکوت کردی دلم سخت شکست ....اما یاد گرفتم از چشمانت بخوانم حرف دلت را....

دوستش ندارم

نمیگذارد کودکی کنی

نمیگذارد نوجوانی داشته باشی

جوانیت متفاوت است

اما من تو رو با هر تفاوتی دوست دارم...

"دنیای متفاوت اتیسم"

۴ سال است جانم به جانت بسته شده است...

تو بخندی، من هم سرخوشانه میخندم ...

یادمه وقتی ۳ سالش بود برای اولین بار دیدمش...

شناخت نداشت، کلامش نامفهوم بود، تکرار کلمات داشت،....

الان که از اون روز ۴ ساله میگذره و ۷ سالش شده

در مدرسه عادی درس میخونه، شاگرد اول کلاس شده

و من خدا رو شکر میکنم که تو این راه تونستم لبخندی به لبای خانوادش بیارم و شاهد پیشرفتش باشم

طاهره رمضانی

 

تمام قدرت زنانه ام را برای تو، در دستان نحیف خود جمع می کنم تا مادرانه ای باشم برای روح پاکت و شانه ای باشم برای به اوج گرفتن تمام مظلومیتت.

دوست من

مخلوق متفاوت من

هیچ وقت فصل زندگی کردن با شما را فراموش نخواهم کرد که پر است از مهربانی، زیبایی و رنگ خدا.

خاله ی تمام کودکان مبتلا به اوتیسم

زینب بیدارمغز    

 

 

سال ۹۷بود که با مرکز انوارآفتاب اشنا شدم

قبلا با اتیسم آشنا بودم و این فرشته های زمینی رو‌میشناختم

اما نه اینقدر عمیق

وقتی بعد از دوره های مختلف کارمون شروع شد و بچه ها اومدن برای ثبت نام

هربچه ای با هر سطحی رو داشتیم

از خفیف تا شدید

روز اولی که محمدمحسن رو دیدم از همون اول مهرش به دلم افتاد از بس شیرین و خاص بود

کلا توو دنیای خودش بود

جز بچه های سختی بود که درک آسیب به خودش و بقیه نداشت؛ داد و گریه و داشت

هربار که باهاش کار میکردم باخودم میگفتم میشه ی روز یکم درکش بره بالا یکم کمتر آسیب به خودش بزنه؟

همینطور که هنوز ذهنم هرروز درگیر محسن بود، فاطمه اومد

یک دختر زیبا ولی بشدت سخت و شدید

با اینکه هشت سالش بود پوشک بود

اولین کسیکه ازش کتک خورد من بودم؛ تا با ذوق بهش گفتم سلام خوابوند توو گوشم

همه ی ترسی داشتن برای نزدیک شدن بهش

اما من میخواستم فقط مفید باشم

میخواستم کمک کنم، تمام سعیمو میکردم به ترسام و فکرای عجیبم غلبه کنم و بتونم یکم ارامش بدم به خانواده اش

شاید چون خودم ی خواهر ناشنوا داشتم و از بچگی دیده بودم چقدر مادرم سختی کشیده بود و براش تلاش کرده بود

خلاصه جابجا شدیم و با کلی ذوق همه دست به دست هم دادیم و مرکزو راه انداختیم

هرکس یک جور مشغول بود

خانم پورمحمدی درگیر مجوزها و رسیدگی ها

مربیا ازمون و خطای محیط کار

من شناخت بیشتر کار و اموزش ها و کارهای مدیریتی

همه تلاش کردن همه جنگیدن همه مایه گذاشتن

از پرسنل اول تا مربی هایی که حالا کنارمون هستن

هرروز بچه های جدید با سطح های مختلف بهمون اضافه شد

کلی از بچه ها رو فرستادیم مدرسه از عادی تا غیرانتفاعی

محسن کم کم درکش رفت بالا، حالا دیگه حتی وقتی براش لالایی میخوندم، شعرو حفظ میکرد.

فاطمه دیگه کاراشو خودش میکرد و واسه خودش خانومی شده بود.

هرروز برام ی تجربه ی جدید بود چقدر ذوق داشت که علی که اموزش دستشویی نداشت کلام نداشت سرشو‌میکوبید زمین و کلی کلیشه داشت

حالا حرف میزد خودش کاراشو میکرد دیگه به خودش اسیب نمیزد و حالا داشت برای مدرسه حاضر میشد.

چقدر مربیش و مربی ها براش زحمت کشیدن

شاید بخوام تک تک تجربه ها و اتفاقا رو بگم باید ساعت ها بنویسم و شماهم بخونید.

اما میخوام بگم روزهایی هم بود که محسن حالش بد میشد لخت میشد خودشو میزد گوشت تنشو میکند

دستای منو محکم میگیرفت و باگریه میگفت که حالم بده.

اونقدر بغض میکردم و حالم بد میشد که میرفتم خونه ساعت ها گریه میکردم و میگفتم خدایا چرا؟

از روزهایی که کلی اسیب دیدم و هیچی نگفتم فقط چون میدونستم سکوت و بی توجهیم از اون بچه یه بچه ی قابل کنترل میسازه.

حالا سال ۱۴۰۱ هستش و چهار سال گذشت از زندگی کردن کنار این فرشته های خاص

کلی سختی کشیدیم بالا و پایین شدیم

کلی انتقاد های بی رحمانه شد

کلی حمایت ها از ما دریغ شد

چقدر هی سعی کردیم بیشتر کارو بشناسیم و به همه بگیم ما اومدیم کمک کنیم.

چقدر طول کشید که بتونم ثابت کنم من میتونم و میخوام با حمایت های خانم پورمحمدی به همه ی شهر بفهمونیم که میشه اتیسم کار آمد و مستقل ساخت.

حالا بعد چهارسال شاید متوجه شدند آدم های مختلف که این موسسه دلی کار میکنه و اومده که درمون باشه واسه دردهای ناگفته ی خانواده ها.

من هیچ چیز برام با ارزش تر از این نیست که ی مادر  پدری از ته قلبش دعام میکنه

برای همکارهامون آرزوی سعادت میکنه

وقتی ی مادر میگه خداکنه هرچی از خدا میخواید خدا بهتون بده

تموم سختی ها و ناملایمت های کارو یادم‌میره

ارزوم اینه خداهم قبول کنه تموم حس های تهه قلبم رو که برای تک تک بچه ها دارم

سمانه نجفی